نجوای خداوند
در روزهاي كهن،
هنگامي كه نخستين لرزش سخن به لب هايم آمد،
از كوه مقدس بالا رفتم
و با خدا گفتم:
" خداوندگارا ! من بنده توام. اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمانبردارم."
اما خدا پاسخي نداد
و مانند طوفاني سهمگين گذشت.
آن گاه پس از هزار سال
از كوه مقدس بالا رفتم
و باز با خدا گفتم:
" آفريدگارا ! من آفريده توام. تو مرا از گِل ساختي و من همه چيزم را از تو دارم"
اما خدا پاسخي نداد
و مانند هزار بال تيزپرواز گذشت.
پس از هزار سال ديگر باز از كوه مقدس بالا رفتم
و با خدا گفتم:
" اي پدر! من فرزند توام و تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردي و من با عبادت،ملكوت تو را به ارث
مي برم"
اما خدا پاسخي نداد
و مانند مهي كه تپه هاي دوردست را مي پوشاند گذشت.
سرانجام دريافتم....
اين بار وقتي از كوه مقدس بالا رفتم ،
با خدا گفتم:
"خداي من!
اي آرمان و سرانجام من!
تو عشق مني!
معبود و محبوب مني!
من ديروز توام و تو فرداي مني.
من ريشه توام در خاك و تو گلاله مني در آسمان
و ما تا ابد باهم هستيم"
آن گاه خدا بر من خميد،
در گوشم سخناني به نجوا گفت
و مانند دريايي كه جويباري را در برمي گيرد،
مرا در آغوش گرفت.
و هنگامي كه به دره ها و دشت ها فرود آمدم،
خدا هم آنجا بود...

