تبليغاتX
ساز هماهنگ هستی

ساز هماهنگ هستی

نجوای خداوند

 

در روزهاي كهن،

هنگامي كه نخستين لرزش سخن به لب هايم آمد،

از كوه مقدس بالا رفتم

و با خدا گفتم:

" خداوندگارا !‌ من بنده توام. اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمانبردارم."

اما خدا پاسخي نداد

 و مانند طوفاني سهمگين گذشت.

 

آن گاه پس از هزار سال

 از كوه مقدس بالا رفتم

و باز با خدا گفتم:

" آفريدگارا !  من آفريده توام. تو مرا از گِل ساختي و من همه چيزم را از تو دارم"

اما خدا پاسخي نداد

و مانند هزار بال تيزپرواز گذشت.

 

پس از هزار سال ديگر باز از كوه مقدس بالا رفتم

و با خدا گفتم:

" اي پدر!‌ من فرزند توام و تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردي و من با عبادت،‌ملكوت تو را به ارث

 مي برم"

اما خدا پاسخي نداد

و مانند مهي كه تپه هاي دوردست را مي پوشاند گذشت.

 

سرانجام دريافتم....

 

اين بار وقتي از كوه مقدس بالا رفتم ،‌

با خدا گفتم:

"‌خداي من!‌

اي آرمان و سرانجام من!‌

تو عشق مني!

معبود و محبوب مني!‌

من ديروز توام و تو فرداي مني.

من ريشه توام در خاك و تو گلاله مني در آسمان

و ما تا ابد باهم هستيم"

 

آن گاه خدا بر من خميد،

در گوشم سخناني به نجوا گفت

و مانند دريايي كه جويباري را در برمي گيرد،‌

مرا در آغوش گرفت.

 

و هنگامي كه به دره ها  و دشت ها فرود آمدم،‌

خدا هم آنجا بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط نی لبک  | 

خدایا ! مرسی...

 

سلام

وسط حرف هام با یه نفر دیگه  بودم که یه چیزی بهش گفتم ولی بعدش دیدم خودم چقدر بیشتر بهش احتیاج داشته ام و نمی دونستم!

این بود. یک حدیث قدسی:

" به عزت و جلال ام و به بزرگی و رحمت ام و بر عرش ام سوگند که اگر بنده ای از بندگانم چیزی از من بخواهد و من بدانم قصد او من هستم اگر آسمان و زمین با او مخالفت کنند و مانع اش شوند من از بین آنها راه باز می کنم و جوابش را می دهم و خواسته اش را اجابت می کنم.

 

خدای مهربونم

مرسی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 5:55  توسط نی لبک  | 

بار بده...

 

يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

يار تويي غار تويي خواجه نگه دار مرا

 

نور تويي روح تويي فاتح و مفتوح تويي

سينه مشروح تويي پر دُر اسرار مرا

 

نور تويي سور تويي دولت منصور تويي

مرغ كُه طور تويي خسته به منقار مرا

 

قطره تويي بحر تويي لطف تويي قهر تويي

فتنه تويي زهر تويي بيش ميازار مرا

 

مجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي

روضه اميد تويي بار بده يار مرا

 

گفتمش اي جان جهان مفلس و بي مايه شدم

گفت منم مايه تو نيك نگه دار مرا

 

روز تويي روزه تويي حاصل دريوزه تويي

آب تويي كوزه تويي آب ده اي يار مرا

 

دانه تويي دام تويي باده تويي جام تويي

پخته تويي خام تويي خام بمگذار مرا

 

خواند مرا خواند مرا گفت بيا گفت بيا

مي روم اي واي به من گر ندهد بار مرا

 

حور تويي نور تويي جنت معمور تويي

حجت مسرور تويي سرور و سالار مرا

 

اين تن اگر كم تندي راه دلم كم زندي

راه شدي تا نبدي اينهمه گفتار مرا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:59  توسط نی لبک  |